تبليغاتX
هر چه میخواهد دل تنگت بگو

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

نیایش

خدایا: عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن

خدایا:مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری _مثبت یا منفی _ قضاوت نکنم

خدایا:در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن

خدایا:آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آن گاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط شیرین  | 

مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند کمی از سرعت تان کم می کنند اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد زیاد روی دست انداز ها  توقف نکنید به حرکتتان ادامه دهید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت   توسط شیرین  | 

خدا روز بدون رنج بدون خنده بدون اندوه و آفتاب بدون باران وعده نداده است.اما او توان پایداری در آن روزها و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت   توسط شیرین  | 

قوانین خوشبختی

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپاریم:

-قلبتان را از نفرت پاک کنید

-ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید

-ساده زندگی کنید

-بیشتر کمک کنید

-کم تر توقع داشته باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت   توسط شیرین  | 

قسمت

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است که به شما یاد میدهد چه طور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت   توسط شیرین  | 

لبخند خدا

لويیز ردن زنی بود با لباسهای مندرس و کهنه و نگاهی مغموم.وارد خواربار فروشی محله شدو با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی به او خوارو بار بدهد.به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کندو شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لاک هاوس صاحب مغازه با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.

جان گفت نسیه نمیدهد.

مشتری دیگری کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت ببین خانم چه میخواهد خرید این خانم با من.

خواربار فروش با اکراه گفت خودم میدهم لیست خریدت کو؟

لوییز گفت ایجاست.

لیستت را بگذار رو ترازو.به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.

لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.

خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد.کفه ی ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود :« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.»

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوییز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری داد و گفت:« تا آخرین پنی اش می ارزید. »

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

دعا بهترین هدیه ی رایگانی است که میتوان به هر کس داد و پاداش بسیار برد.















+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت   توسط شیرین  | 

امشب بر تارک آسمان از تو خواهم نوشت با دستانی بلند خطی از دلتنگی ها را که زاده خیال من بود.

این حادثه تا کجا رسید باوری سخت آغشته بر تردید... حقیقت پشت نگاهی بود که در تلاقی این دو فصل آرام خاموش گردید.

امشب خواهم نوشت زندگی را واقعیتی که گم کرده بودم...

اکنون هنگامیست برای شروع

من می پیچم به این زندگی تا با خود مرا به آسمان برد...

عبور ساده از سیاهی شب خورشید مرا منتظر است... با طلوع سپیده این بار من ستاره خواهم شد

محو در نگاه تو...

میروم سنگین تر از این فاصله خسته از بی رنگی این یک نگاه ...

بیقرار... اما به دل صبری عجیب دارم

میروم در انتظار لحظه ها

برای رفتن بهانه ای نیست اما بهانه ی من رفتن است

صبح خواهد شد و به این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم ... در این تولد دوباره پشت و پناهم باش

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط شیرین  | 

خیلی خسته ام از همه چیز و همه کس نمی دونم چرا زندگی برام بی مفهوم شده انگار فقط شب و

روز و میگذرونم تا وقت رفتن بشه یه حس خیلی عجیبی دارم هیچ چیز برام جذابیتی نداره حتی نمیتونم

 بنویسم ذهنم یاری نمی کنه...؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط شیرین  | 

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟  فقط ميگه : تو مال مني .

عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه : توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه : باعث مي شي قلب من

به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه : هميشه با مني .

عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه : دوستت دارم.

همین

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط شیرین  | 

تصمیم گرفتم بعد از خوندن چند تا وبلاگ توپ یه وبلاگ درست کنم که همه اون حرفهایی رو که تا حالا نتونستم بزنم اینجا بنویسم چقدر حرف گوش نکرده دارم از کجا شروع کنم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت   توسط شیرین  |